ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )
118
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )
همچنان پيشروى ميكرد تا نزديك به حلب رسيد . در حلب شبل الدوله نصر بن صالح بن مرداس حكمران بود . روميان يك روز در آن نقطه اطراق نمودند ، فصل گرما بود ، و دچار تشنگى شديدى شدند ، ياران پادشاه روم با وى اختلاف نظر داشتند ، پارهاى بوى رشك ميبردند و برخى هم از وى متنفر بودند ، و از جمله كسانى كه با وى بودند ابن « دوقس » بود . وى از بزرگان سران روم بود و هلاك پادشاه را ميخواست كه پس از او خود پادشاه بشود . پادشاه در آن موقع كم آبى و تشنگى گفت : عقيده دارم كه همينجا اقامت كنيم تا اينكه باران ببارد و آب زياد شود . ابن « دوقس » اين رأى را تقبيح كرد و بنا به قصد بدى كه داشت و توطئهاى كه عليه او انديشيده بود مشورت داد بشتاب آن ناحيه را ترك كنند پادشاه روم از آنجا رفت ، ابن دوقس و ابن لؤلؤ با ده هزار سوار رزمجو از او جدا شده راه ديگرى در پيش گرفتند . پادشاه با يكى از يارانش خلوت كرد و او پادشاه را آگاه كرد كه ابن دوقس و ابن لؤلؤ با چهل مرد ديگر هم سوگند شدهاند كه خود يكى از آن مردانست ، وى را از ميان ببرند ، پادشاه احساس چنان دسيسه كرد و بترسيد و همان روز به جائى كه ترك كرده بود برگشت . ابن دوقس به او پيوست و علت بازگشت او را جويا شد ، پادشاه به او گفت : اعراب عليه ما گرد هم آمدند و بما نزديك شدهاند . و فى الحال ابن دوقس و ابن لؤلؤ و گروهى كه بهمراهشان بود دستگير نمود و سپاهيان مضطرب شده اختلاف پيدا كردند ، و پادشاه از آن ناحيه حركت كرد و اعراب و اهالى شهر و حتى ارامنه ، به پيگرد آنها برخاستند ، و روميان را كشته و غارت ميكردند و از بار و بنهء پادشاه چهار صد استر كه بار آنها مال و جامه بود گرفتند و بسيارى از روميان از تشنگى هلاك شدند و تنها پادشاه خود نجات يافت و از اموال و خزائن او هيچ چيز سالم بجاى نماند و خداوند مؤمنين را از كشتار در پناه خود گرفت ، و گرامى و نيرومند است آفريدگار جهان دربارهء بازگشت پادشاه روم روايت ديگرى هم نقل شده است باينكه گروهى نه خيلى زياد از اعراب بر لشكرگاه او گذر كردند و روميان گمان بردند كه اعراب آنها را در تنگنا گذاشته ندانستند چه بايستى بكنند ، تا آنجا كه پادشاه آنها جامهء سياه